تبليغاتX
لحظه ها
لحظه ها
๑۩۞۩๑ ساز عاشقی ๑۩۞۩๑
      یادم باشد
  دوشنبه پنجم مهر 1389 (16:17)

يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد

نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد

خطي ننويسم که آزار دهد کسي را

يادم باشد که روز و روزگار خوش است

 

 وتنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب کين را با کمتر از مهر و جواب ندهم

 

دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم

يادم باشد بايد در برابر فريادها سکوت کنم

و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درسِ خروش بگيرم

و از آسمان درسِ پـاک زيستن

 

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست.

 

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تکرار

اشتباهات گذشتگان

يادم باشد زندگي را دوست دارم

 

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي که از سازش

عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد

 

 يادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کس فقط به دست دل خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم

 

يادم باشد از بچه ها ميتوان خيلي چيزها آموخت

يادم باشد پاکي کودکيم را از دست ندهم

يادم باشد زمان بهترين استاد است

 

يادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پيشانيم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم

يادم باشد با کسي انقدر صميمي نشوم شايد روزي دشمنم شود

يادم باشد با کسي دشمني نکنم شايد روزي دوستم شود

 

يادم باشد قلب کسي را نشکنم

يادم باشد زندگي ارزش غصه خوردن ندارد

يادم باشد پلهاي پشت سرم را ويران نکنم

 

يادم باشد اميد کسي را از او نگيرم شايد تنها چيزيست که دارد

يادم باشد که عشق کيمياي زندگيست

يادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه مي توانند مهربان و دلسوز باشند

يادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات

 

 يادم باشد که هميشه عاشق بمانم

 

 بياييد همگي يادمان باشد و به هم يادآوري کنيم             

 

 

| نوشته شده توسط مریم
      چند داستان آموزنده
  شنبه بیست و دوم خرداد 1389 (12:9)
 

هر مانعی می تواند یک شانس باشد.

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس

العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری

است كه نظم ندارد. حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط برنمی داشت . نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد.


بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را

كناری قرار داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر

سد و مانعی میتواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."

...............................................................................................................................................

استخر

 

 

          مرد جوان مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا
          اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.
          شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه
          روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
          مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون
          استخر شيرجه برود.
          ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي
          تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و
          چراغ را روشن كرد.
          آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

       ...................................................................................................................................
       

 قدرت کلمات


            چند غورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان ۲ تا از آنها به داخل
            چاهی عمیق میفتند ..بقیه غورباقه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی
            دیدند گودال چقدر عمیق است به آن ۲ گفتند : چاره ای نیست شما به زودی
            میمیرید ..
            ۲ غورباقه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیددند که
            از گودال بیرون آیند ..اما دائما غورباقه های دیگر به انها میگفتند دست
            از تلاش بردارید..چون نمیتوانید خارج شوید ...به زودی خواهید مرد..
            بالاخره یکی از ۲ غورباقه تسلیم شد و به داخل اعماق گودال افتاد و
            مرد..اما غورباقه دیگر حداکثر توانش را برای بیرون آمدن به کار گرفت
            ..بقیه غورباقه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار اما او با توان
            بیشتری تلاش کرد و بالاخره خارج شد ...
            وقتی بیرون آمد بقیه از او پرسیدند مگر صدای ما را نمیشنویدی ..؟؟؟
            معلوم شد که غورباقه ناشنواست ..او در تمام مدت فکر میکرده که دیگران
            وی را تشویق میکنند
.

| نوشته شده توسط مریم
      عشق یعنی چه؟
  شنبه یکم خرداد 1389 (14:34)

 

ghoghnuos

دختری کنجکاو می پرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلويي چند؟

مفلسی گفت: پر کردن شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا: گناهي بی بخشش

واعظی گفت: واژه اي بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است و همين

محتسب گفت: منکر عظماست

قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را چون عشق است، پس همين عشق است!

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیز یعنی دور کن آتش بر دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم :

طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم.

ghoghnuos

| نوشته شده توسط مریم
      حالا میای بامن یک قهوه بخوری؟
  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 (12:44)


http://http://ghoghnuos.blogfa.com.jpg


پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت.


وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت   و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.


سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟


و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛   سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.


بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".


بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.


در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشينتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."


پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.


 

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

.....


اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."


یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "


حالا با من یک قهوه میخوری؟

http://http://ghoghnuos.blogfa.com.jpg



| نوشته شده توسط مریم
      نقاشی صلح
  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389 (17:23)
 

 

روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد.در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود. همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ذهن جایگاهی است که میتواند از جهنم بهشت و از بهشت جهنم بیافریند

 

| نوشته شده توسط مریم
      احساسات انسان ها
  شنبه چهارم اردیبهشت 1389 (17:59)
 

ghoghnuos

 

احساسات  درونی انسان را می‌توان به سه گروه بخش نمود:

۱ -احساسات خوشایند.

۲-احساسات ناخوشایند.

۳-انواع دیگر

احساسات خوشایند

  • شادی
  • لذت
  • آرامش (یا آسایش)
  • احترام
  • عشق (یا علاقه)
  • امید
  • قدرشناسی
  • جرأت
  • امنیت
  • رضایت
  • احساس تعلق
  • دوستی
  • میل
  • ایمان
  • انگیزه

 احساسات ناخوشایند

  • ترس (و ناامنی)
  • غم
  • خشم (یا عصبیت)
  • دشمنی
  • نگرانی  (یا دلهره )
  • تعجب
  • تنفر
  • دردو (رنج)
  • رنجیدگی (و یا آزردگی)
  • دلخوری
  • نارضایتی
  • بی‌عدالتی
  • ناامیدی (و یا دلسردی)
  • دلشکستگی (و تو ذوق خوردن)
  • شرم
  • دلسوزی و تأسف
  • رشک  (حسادت) و غبطه خوردن
  • حقارت (خودکم‌بینی ) و یا خوارشدگی
  • تقصیر
  • پشیمانی
  • خودباختگی
  • خستگی
  • بی‌میلی
  • بریدگی
  • افسردگی
  • دلتنگی
  • سردرگمی
  • بی ایمانی
  • بی انگیزگی

انواع دیگر

برخی از این احساسات می‌توانند بسته به شرایط یا شخص برای خود شخص خوشایند یا ناخوشایند باشند:

  • غرور
  • وابستگی
  • تمایل
  • آرزو
  • خودبزرگ‌بینی

ghoghnuos

| نوشته شده توسط مریم